گفت: دو گروه متفاوت در دانشگاه امیرکبیر که یکی از آنها ادعای سوسیالیستی و دیگری ادعای لیبرالیستی دارد با صدور دو بیانیه جداگانه مخالفت خود را با دفن پیکر مطهر شهدای گمنام در این دانشگاه اعلام کرده اند.
گفتم: هر دو گروه حق دارند! چون شهدا با خون پاک خود هم بساط مارکسیسم و هم بساط امپریالیسم را به باد فنا داده اند.
گفت: عجیب این که هر دو بیانیه یک متن واحد دارد و فقط امضای پای بیانیه ها با هم متفاوت است و نشان میدهد که هر دو بیانیه در یکجا تهیه شده است.
گفتم: اینکه تعجبی ندارد، چه کسی نمی داند که همه آنها از یک مرکز دستور می گیرند مگر تاکنون تعدادی از همین قماش به آمریکا و انگلیس پناهنده نشده اند؟
گفت: عجیب این است که چرا تعدادی از دانشجویان به دشمنان اسلام و مردم وطن خود اجازه می دهند از نام آنها سوءاستفاده شود؟
گفتم: ولی این گاف بزرگ نشان داد که پشت صحنه ماجرا افراد دیگری هستند و از نام دانشجو به عنوان پوشش استفاده می کنند.
گفت: این کانون های بیرونی تصور می کنند اگر دو تابلوی جداگانه بلند کنند ماهیت یکسان آنها پنهان می ماند؟!
گفتم: دانش آموز تنبلی که می خواست به مدرسه نرود، به ناظم تلفن کرد و در حالی که با تغییر صدا قصد داشت خودش را جای پدرش جا بزند به ناظم گفت؛ امروز بهرام مریض است و نمی تواند به مدرسه بیاید. ناظم که متوجه کلک او شده بود؛ پرسید؛ شما کی هستید؟ و دانش آموز جواب داد؛ من...من... خب! من پدرم هستم دیگه؟!
منبع کیهان
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 7:5 توسط سر دبیر
|